تبليغاتX
ذهن پخته


ذهن پخته

حرفهای شور

دوست ندارم سلام کنم.

یه سره بگم که الآن دوست شفیق ما زنگیده بود داشتیم باهم می حرفیدیم.

این ملت که نمی زارن هی شر و ور می گن......در حین صحبت با رفیقمون

یک انسان نیمه حیوان گفت که حوصلتو ندارم. ما هم که کم نیوودیم.

در کمهل کراهت و بی ادبی گفتم دست راستتو بیار بالا مشتش کن بعدش

شستتو بیار بالا......بگیر طرف خودت. حالا می خوام بگم: بیااااا.....چی چیو

حوصلتو ندارم. یارو هم با اجازتون یا گرخید و گورشو گم کرد یا اصلا نفهمید

چی گفتم ولی بازم گورشو گم کرد. این از این!!

--------------------------------------

عرضم به حضورتون می خواستم بگم هههووووووویییییی پسراااا شماها کی آدم میشین؟؟

نه جدی......آخه می دونید همتون یه سره می گین: کجا بیام ببینمت؟؟؟

جریان از این قراره که چند وقت پیش یکی به گوشی من اس  داده بود: سلام چه طوری؟

من کنجکاو شدم....فکر کردم باز یکی شماره ی من خزش کرد.

خلاصه هزش پزسیدم تو کی هستی؟ که گفت کی ببینمت؟؟؟

من مرده بودم از حنده گفتم هوی از کجا می دونی من پسرم یا دختر؟ تو که صدامو نشنیدی.

می دونین چی گفت؟

گفت از محتوای اس ام اس معلومه دیگه. گفتم من که به تو ۲ تا اس بیشتر ندادم.

خلاصه خودشو معرفی کرد.....البته من مجبورش کردم.

یارو یه تیکه ی خزی هم داره همه ش می گه عزیز جااان. من نمی دونم این تیکه ی خز مال

کدوم داهاته ولی یه جورایی شده سوژه ی خنده ی رفیقام توو مدرسه.

جاتون خالی با بچه ها کلی سر کارش گذاشتیم. یارو هم خیییللللییییی خررره!!!!

با ۵-۶ نفر از دوستام رفته بودیم که اینو سر کار بزاریم .....باورتون نمی شه به همه شون

می گفت می خوام ببینمت. هاهاهاها!!!!!!

بیچاره جاهای باکلاس تهرانو بلد نیست.....تابلو. وقتی ازش می پرسیم بچه کجایی به

هرکی یه چیز می گه ......همه ش هم جاهای جوااااادددد

خلاصه می خوایم با بچه ها یه روز دسته جمعی قرار بزاریم و بهش یه عالمه بخندیم.

می خوام توو کلاس درسم بهش یاد بدم که مزاحم نشه یا اگه شد تابلو نکنه خودشو.

مرتیکه ی جوااااادددد. هاهاهاهاهاهاهاهووووووووووووووو

-----------------------------------------------------

آهان راستی چند روز پیش پلاس شده بودیم خونه ی یکی از رفیقا.....که از قضا رفیق این

یکی رفیق شفیقمون هم هست.

وااااااای ی ی . به محض اینکه پامو گذاشتم تو خونشون این سگشون (جسیکا) چسبید به

من. مگه ول می کرد. اینقده جیگر بود. سفید پشمالو و شیطون و لوس.

خلاصه خیلی شیطونی کرد.......بعدش از دوستمون پرسیدیم که این چرا فقط با من اینجوریه

آخه واسه همه سوال شده بود.

فکر می کنین چی شنیدم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

دوستم گفت این دنبال شوهر می گرده که این حرکات رو از خودش در میاره.

دیگه ه ه ه ه از اون موقع ما شدیم سوژه. از اون روز مدام خودمو چک می کنم دیگه.

ولی هربار به نتیجه می رسم که من دخترممممم.......به جان خودم راست می گم.

----------------------------------------------

هرشب شب جمعه

 سرو گوشا می جنبه

حاجی گرد و قلنبه

حاجی یه تکون

حاجی دو تکون....حاجی ۲تکون

حاجی بتکون......حاجی بتکون

---------------

اون که چشاش سیاهه

مثل یه قرص ماهه

دامنش کوتاهه

خیلی سر به راهه

اومده دور و برم

دست می کشه روی سرم

می گه از همه خوش تیپ ترم

می خواد بزاره سر به سرم

آخه آلوچه....آخه کلوچه

بیا تا بریم توو کوچه

بقیه داستانم به تو چه.............!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-------------

رنگ لبات.....برق چشات

برق سه فازه

موهام که سیخ شده واسه اینه نه ژل تازه

------------

این روزهاااا همه همدیگر را نگاه می کنند

شما چطوری؟ خوبی؟ خوش می گذره؟

------------

قدو بالای تو رعنارو بنازم

شیکم گنده ی آقارو بنازم

تو که با کله ی طاس

می خوری یه سطل ماست

تو که با عشوه گری می خوری نون بربری

سوار کره خری چرا نمی رقصی؟؟

نکنه می ترسی ی ی ی ی ی ی !!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07ساعت توسط دو دوست صمیمی| |

سلام

بعد از مدت ها سلام

انفارکتوس عزیزم کلاسش رفته بالا باید از منشیشو وقت بگیریم.

اما می یاد دیکه جدی گفتم.

نوشته ای است نه از منه نه از انفارکتوس جای خوندم خوشم امد گفتم بذارمش اینجا.

پس بخومیدش

               +++++++++++++++++++++++++++++++++

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر



پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .



4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟



پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت توسط دو دوست صمیمی| |

سلام به دوستان خودمونی ذهن

باید بگم که نمی خوام بگم که میکم.

ولی خدایی ما سر نمیزنیم شما ها هم سر نمیزنید خوب این مشکلی نداره.

اما جواب میرزا رو جی بدم.

همین دیروز بود نه امیروز که نه اره دیکه همین دیروز بود

که میزرا آمده بود یه سری به وبلاک ذهن بزنه که دیده بود هیچکی نیست.

آمد به من گفت یعنی جدی جدی هیشکی نیست.

گفتم نه میرزا ما که هستیم.فقط مدتی می شود که نرفتیم به ذهن عزیز سری بزنیم.

میرزا نگاهی کردو گفت چرا تا من را دیدی دکمه تا حلق بستی و راه مو به کج کردی.

گفتم میرزا با اجازه ی شما قصد داشتم خودم را مرتب کنم تا شما می آید مرتب باشم.

میرزا گفت شیخ را دیرم به من بگفت تو را دیده مو به هوا لباس پاره .

به تعجب آفتادم که حال دیدمت.مگر تو گدایی میکنی یا برق کاری.گفتم نه میرزا

من نه گدا هستم نه برق کار آن تیپ برای کارم است و این برای خانواده.

میرزا نگاهی کردو گفت ما که نفهمیدیم شما جوان ها ما را سر کار می گذارین.

دختر سر کار میگذارین . یا خود را سر کار می برین.

این هم یه حکایت با یا بی حوصله شاید هم کمی خنده دار.

برای ذهنی های عزیزو لذیذ.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت توسط دو دوست صمیمی| |

سلام

آخ جون من آمدم.

هورا سلام. واییی چقدر خونمون خوبه.

آخ جون اتاق خوابم.چقدر آب تهران خوشمزه است.

واییی سلام.

(دوستان وقتی بهتو سر میزنیم بیاین دیکه هی می یایین کله می کنین چرا خبر نمی کنید.)

عجب.

وایییی من امدم.باورم نمیشه.

نوشته شده در شنبه 1387/01/31ساعت توسط دو دوست صمیمی| |


Design By : Night Skin